رضا قليخان هدايت

2247

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مسى كز وى مرا دستينه سازند * به از سيمى كزو دستم گدازند چراغى كو شبم را برفروزد * به از شمعى كه رختم را بسوزد هوا كافوربيزى مىنمايد * هواى ما اگر سرد است شايد شد آن افسانه‌ها كز من شنيدى * گذشت آن مهربانيها كه ديدى شعيرى زان شعار نو نماند است * اگر تازى ندانى جو نماند است چو نام من به شيرينى برآيد * اگر گفتار من تلخ است شايد بدان داور كه دوران را روش داد * به معبودى كه جان را پرورش داد كه بىكابين اگر صد پادشاهى * ز من برنايدت كامى كه خواهى بدان تندى ز خسرو روى برتافت * ز دست افكند گنجى را كه دريافت رنجيدن خسرو از شيرين و از در قصر به لشكرگاه رفتن شباهنگام كاهوى ختن كرد * ز ناف مشك خود خود را رسن كرد هزار آهو بره لبها پر از شير * برين سبزه شدند آرامگه‌گير ملك چون آهوى نافه دريده * عتاب يار آهو چشم ديده ز هر سو قطره‌هاى برف و باران * شده بارنده چون برق بهاران به زير خسرو از برف درم ريز * نقاب نقره خنگى بسته شبديز بسى ناليد تا رحمت كند يار * به حمد اللّه نشد يك نكته در كار نفيرش گرچه هردم تيزتر بود * عتابش هر زمان خونريزتر بود چو پاسى از شب ديجور بگذشت * از آن در شاه دل‌رنجور برگشت فرس مىراند چون بيمار خيزان * ز نرگس بر سمن سيماب ريزان سرشكش راه را ره توشه بسته * ز مرواريد بر گل خوشه بسته چو آمد سوى لشكرگاه نوميد * دلش مىسوخت از گرمى چو خورشيد شهنشه نوبتى با چرخ مىبست * كنار نوبتى را شقه بربست به آسايش نمودن سر نمىداشت * سر از زانوى حيرت برنمىداشت ملك چون جاى خالى ديد ز اغيار * شكايت كرد با شاپور بسيار